قدم ها
مرثیه می خوانند
خاشاک دامنم را
پود به پود
وجیغ لاستیک ها
شاخه را از برگ
می تکاند انگار که باد!
پی ها
نمی رسند
به پنجره های خاکستری
بارانی ترین لباسم
را ندیدی؟!
" نه ! ! "
نه پایش پشت پا گیر کرد ، نه کسی تنه به تنه اش زد . از روبه رو می آمد ،که
همینطور بی هوا سکندری خورد وپهن شد کف پیاده رو !
موبایلش پرت شد آنطرف ومیوه ها از کیسه ی خریدش قل خوردند بیرون . دست دراز
نکرد تا خرت وپرت هایش را جمع کند یا حتی شال افتاده اش را بیندازد روی سر !
معلوم بود دردش گرفته که پیشانی ش چین خورد وقتی زانوی راستش راجمع می
کرد توی بغل. آهسته خودش را کشید کنار پیاده رو و پشت داد به دیوار آجری خانه
ای کهنه .
می خواستم چند قدم فاصله را بردارم و بروم کنارش تا شانه اش را که می لرزید
ودستهایش را می لرزاند ، بگیرم .تا پا به پا کنم ؛ زنی آمد دولا شد ودست دراز کرد تا
کمکش کند ، نگاهش از روی صورت زن لیز خورد و رفت دنبال سیبی که رسیده بود
لب جوی خشک ،آب !
سیب که افتاد نفسی کشید ، پلکهایش را بست و سرش را گذاشت روی زانوی
تاشده که مثل شانه ودستها آرام آرام ، می لرزیدند ! !
ازملکوت که آمد یِ ، می درخشیدی
چرا مات ماندی گوشه برهوت آسمان ؟
سپیده نزده میش را دیدی که گرگ را دریده!
یا تلخی غربت را که
شیرین شده میان آغوش خسرو
که فرهاد ست انگار !
اینجا پرشده از بلورهای شکسته باور
ترک خورده دلت؟
" مهربان "
کمی سوسو قرض کن از خدا
حتی اگر قهر کرده باشی
از من وماه وآسمان !!!
------------
قلم را می گریزاند
----------------------
ازسفیدی کاغذی که خط خطی ش کرده ست
--------------------------------------------
انگاره های سیاه !
----------------------
وطپش سر انگشت
------------------
پاک می کند
----------------
"نم"
------
هزار ویک شب عاشقی را
--------------------------
ازگوشه چشمی که
---------------------
خیره سپیده ست
------------------
درپیاله سحر...
------------------
نوستالژی میدان شاهچراغ وبچه هایی که تنی به آب حوضش زدند
سرش راکه از آب در آورد ، نگاهی به اطراف انداخت کسی نبود . به دوجست
خودش را رساند زیر سایه درخت پیاده رو آن طرف خیابان .داشت زیر پیراهنی ش را
می چلاند که از دستش افتاد توی جویی که لَب پَر می زد آبش توی پیاده رو وباغچه
کنارش .
تابدود دنبال زیر پیراهنی ،آب برده بودش لااقل ده متر پایینتر .سفیدی پشت کمرش را
داغی آفتاب می سوزاند .درختها را دور می زد وعین خیالش نبود که گِل باغچه
وخیابان چسبیده کف پاهاش. باد افتاده بود توی شورت پاچه بلندش ودوتا نی پا مثل
قلم باریک دوتا چوب لق می خورد وسط بادبادک شورت!
با ضرب پس گردنی که نقش زمین شد، سربلندکرد و چشمش را دواند دنبال زیر پیراهنی
که از سه راهی خیابان گذشت آن هم با چه سرعتی ! میان خیز برداشتن ودویدن
شنید که کجا می دُوی لخت و پَتی پدرسگ، صدای آقاش بود .یک نفس دوید مسجد
فاطمیه را رد کرد وهمینطور فالوده بندی که ظرفهای بلورش را چیده بود روی هم مثل
یک مثلث ،شاید حواسش پرت ظرفها شد که محکم خورد به زانوی مردی ورفت که با
مغز بخورد زمین باز .
سر کوچه امامزاده دست کرد میان پهنای جو وزیر پراهنی راکه ذیگر داشت می رفت
زیرآب،گرفت . انگشتهای باریکش دور آن پیچ خورد وچلاندش آب شُر ی ریخت روی
پاهایش که می سوخت کف ش .
وقتی دوید توی کوچه باد تن گُر گرفته اش را خنک کرد اما دلش، نه !می دانست توی
هشتی خانه کتک دارد ؛پا به پا می کند برایش .
پروین پورجوادی 8/3/88
پَتی : برهنه
شُری :(اسم صوت ) صدای فروریختن آب
نگاه، خیره مانده هم اغوشی نرمای شکوفه را باتن خشک شاخه ورقص پاره های
ابررا در سمفونی باد . قدم ها نیزطپش مهر بانانه قلب را هدیه سنگریزه های کوچه
می کنند که در این هارمونی زیبا انگار که یاقوت والماس اند، نگین نگین پاشیده بر
ناصافی زمین.
وچتر آسمان، دامن فیروزه گشوده بر پنجره تمام چشمهایی که دمیدن سپیده را به
طلوع مهر گره می زنند .شب در کار شدن است میان هاله روز، تا مژه برهم نهد
وخستگی بیداری ساعتها را ازتن بتکاند.
صدای خشی خشی هاشور می زند ، مستی خواب سکوت راکه دمی دیگر جنجال
گنجشکها بیدارش می کند. لباسش نارنجی ست و کلاهی پنهان کرده سیاهی
موهایش را اگرسیاه مانده باشد هنوز،که نمانده وسفیدیشان چکه چکه ریخته روی
موهای صورتش ، مثل شر لیوان سرریز شده ،شیر ! دسته بلند جارو را نرمای ترک
خورده وخشک کف دست به رفاقتی دیرینه ؛ نه ! به هم رقصی سالها می چرخاند
وعبور نرم خاک وخاشاک از میان دسته موها غبار می شود ودر هواگم. اما ردش باقی
می ماند ؛ خطی بر گونه مرد وشکستی میان پریشانی نخ های جارو که طنابی
پیچانده بودش بر تن دسته ای که روزی ساقه بوده شاید، واین رج رج بلند خشک
،شاخه هایش !
زمزمه درخت خشکیده میان دست مرد، در گوش زمین گاهی به مهر ست و گاهی به
قهر! اما رُفتن را هرروز مشق کرده ودیگر روانش شده این درس . فقط گاهی وقتها که
نگاهش می گریزد به دل آسمان گلایه ش را خش خش می کند در گوش عابران!!
ومانتوم را دور تنم می پیچد ،گره می زند یاكه انگار مي خواهد بكند وببرد .
دستهایم دور گوشی عرق کرده بود،صدایی بغل گوشم گفت :اوف چه گرمه !
مغزم مثل یک پرژکتورقدیمی قر و قرتصویرهایی بی صدایی را از خاطرم گذراند. شانه به شانه اش می
رفتم .یک سر وگردن لازم داشتم تا هم قدش بشوم. انگشتهایم لای انگشتهایش گره خورد.ولی او
دستش را کشید وبه بهانه شانه کردن موهایش بالا برد. دست آن بالا بلاتکلیف ماند وموها را شانه
نکرده برگشت پایین.
نمی دانم چرا غریبه گی می کرد. توی تاکسی هم خودش را جمع کرد وچسباند به در. وقتی که پیاده
شدیم ، نگاهمان را از آدمهای کوچه که زل زل تماشامان می کردند دزدیدیم .اما هر چه تند می رفتیم
نمی رسیدیم به خانه ، کوچه انگار کش آمده و دراز شده بود !جانم بالا آمد تا کلید را توی قفل
چرخاندم ودر را باز کردم.
خانه ساکت بود وخالی ؛پسرم دیشب بعداز اینکه دادهایش را کشیده بود؛ ساکش را برداشته ورفته
بود .اما باز بی اختیارروی جا کفشی دنبال کفشش گشتم . نبود !
یک راست رفتم توی آشپزخانه وزیر کتری را روشن کردم . سوت کتری با صدای استکانها یی که توی
سینی گذاشتم به گوشم مثل آواز آمد.
تا مرا دید، که می آیم . پاهایش را توی سینه جمع کرد. ونگاهش را که روی تلویزیون سیاه کوچک
گوشه ی هال خیره مانده بود، انداخت به فرش قرمز زیر پایش. سرم داغ بود ودستهایم یخ ! نمی دانم
شاید رنگم هم پریده بود ، که صورتم داشت اینجور مور مور می کرد.
به آینه توی اتاق گفتم :تو رو خدا فقط یه امشب صورتمُ پُرتر نشون بده !مداد سیاهم را که شده بود
اندازه دوتا بند انگشت پیداکردم وخط صاف وپهنی بالای چشمم کشیدم. بعد سر انگشتم را کردم توی
لوله رژ لب ته کشیده ومالیدم به لبم . عکس کوچکش را از توی کیف در آوردم و گذاشتشم کنار آینه
. نگاه سبزش که خیره عکاس بود ، ته دلم را لرزاند.
روبه رویش ایستادم، داشت چای می خورد سرش را که بلند کرد . دستم بند باریک لباس را از روی
شانه ردکرد ولباس لغزید پایین. . . !
صدای زمختی توی گوشم داد زد : الو . . . الو بفرما
ذوق زده گفتم : الو سلام منم سارا، زن ستار
دوباره صدا داد زد : علیکمَ سَلام ستار اینجا نیس ، رفته درکوه.
پرسیدم :کوه ! برای چی رفته تو كوه؟
جواب نداد . فکر کردم شاید نشنیده ، بلندتر گفتم برای چی رفته تو کوه؟
صدای مرد،یک دفعه شد ،مثل صفحه سوزن خورده گرام قدیمی آقام هی پشت سر هم گفت :در
کوهه ، در کوه کوه
گفتم: کی می آد پایین، فردازنگ بزنم یا پس فردا؟ باز گفت :در کوهه غر زدم :زهر مار وتوکوهه . بعد
داد کشیدم :می دونم فهمیدم . می گم اگه فردا زنگ بزنم هسش ،می خوام باهاش حرف بزنم .
این دفعه شمرده شمرده گفت :نَمی تا نه بیاد . طالبا اومدن ، مرزا امن نیس .
صدای بوق گوشم را کرکرد. کارت را از داخل تلفن کشیدم بیرون وگفتم مرده شور اون ریخت نحستُ
ببرن. چشمهایم را باریک کردم توی گردی صفحه ساعت ،چه زود شده بود یازده ! چند قدمی را که
رفته بودم برگشتم . کارت را دوباره فرو کردم وشماره گرفتم.
صدای زنگ آمد، کیه ،کیه؟ اومدم . دستهای ترم را با لباس خشک کرد م وفکر کردم یعنی کیه اول
صبحی! در را که باز کردم سهیلا خانم را دیدم ؛ زن اسمال آقا بقال سر کوچه که تازه گی روی شیشه
مغازه اش نوشته بود مینی سوپر گلرنگ .
مِن مِنی کردم به جای سلام کرد وتعارف که بفرمایید از لای در نگاهی به داخل انداخت گره روسریش
را باز وبسته کرد وگفت :خیلی ممنون مزاحم نمی شم . شوهرت خونه س ؟
گفتم : نه رفته سر کار
گوشه لبش کج شد رو به پایین : بنایی دیگه ؟
سر تکان دادم که یعنی بله
نفهمیدم برای چی با هزار عشوه انگشت دواند توی دسته طلایی موهایش که از روسری بیرون بود و
گفت والا چطور بگم اسمال آقا دیشب که اومده بود خونه خیلی برزخ بود . می گفت برا ما افت داره یه
افغانی بخواد تو محل رفت و آمد کنه .بالاخره دختر جوون داریم . تازه دیشب رفته بوده سوپری ماست
وپنیر هم بخره .بعد پشت چشمی نازک کرد و گفت والا خواهر من نمی دونم تو چرا زن این افغانیه
شدی مگه ایرانی قحط بود؟! تازه زن آقای فرخی هم دلش شور می زنه . آخه اونم دوتا پسر داره . اگه
یه وقت خدای نکرده زدُ یکیشون معتاد شدن از چشم شوهر تو می بینن
انگار یکی جفت پاهایم را قلم کرد به در تکیه دادم و گفتم :ستار صبح سحر می ره سر کار دم
غروب بر می گرده کاری به کار کسی نداره.
سهیلاخانم شانه بالا انداخت ودوباره طره موها را از زیر روسری بیرون آورد وگفت: والابه خدا دلم برای
خودت می سوزه. می گم حالا که شوور جون کردی اقلا به خودت برس . بیا ببرمت پیش زری خانم یه
مشی رو موهات می ذاره آدم حض می کنه برا منم زده .خیلی م گرون نیس پونزه تومن، نیگا
بغضم را قورت دادم و گفتم خیلی ممنون بهتون زحمت می دم .
به هفته نکشیدکه ستار وانت آورد برای اثاث کشی . جمع کردن همه خرت وپرت ها یک ساعت هم
نشد. چیزها را که ریخت تو ماشین گفت تو برو بشین جلو، من می رم او پشت رو بارا . وانت که از
کوچه می گذشت ،زل زدم به اسمال آقا که آمده بود جلوی مغازه وداشت بِر و بِر ما را نگاه می کرد.
شره عرق دوید روی میله ی وسط کمرم لباسم را باد باد دادم .توی گوشی تلفن که هنوز داشت زنگ
می خورد گفتم :آخه مرتیکه عوضی چرا انقدر طولش می دی مگه می خوای از تخار بیای اینجا جواب
تلفنو بدی؟ !
خانه نیم ساز نه برق داشت نه گاز .پنجره هایش چهار چوب فلزی زنگ زده ای بودند بی شیشه .پرده
حاشیه داری را که تازه دوخته بودم، از توی چمدان در آوردم وبه ستار گفتم بکوبدش بالای پنجره . با
هم اتاق را فرش کردیم؛همان فرش قرمز. گاز پیک نیکی را هم گذاشتم آن گوشه و سه ،چهارتا قابلمه
و بشقاب را هم کنارش . بعد هم خندیدم که" بیا اینم آشپز خونه اُپن!"
ستار هم دستش را دور شانه ام حلقه کرد نرمی گونه ام را بوسید وگفت :آشپزخانه اُپن هم می
سازم برات، با یک مهمانخانه دو برابر بزرگتر از مهمانخانه اینجا .
رفتم که گاز و یخچالم را بگذارم خانه آقایم فعلا اما راهم ندادند.نه خودم ونه وسایلم را من هم از لجم
یکراست همه را بردم ، سمساری و مفت فروختم.
بالاخره صدای وز وزی توی گوشی پیچید گفتم :الو الو باقی محمد منم سارا
خِر خِرکرد: ها می دونم ،گفته کِردمت که ستار در کوهه . دخترش هم مریضه نمی تانه بیاد ایران
،اِلاش کن برو پی زندگیت
-چی چی رو اِلاش کن برو پی زندگیت ، من زنشم .
-همی که گفتم مالای مردم دسَش امانتَه س .کشت وکار دارد .
دیگر تلیفون نزن حالا من داشتم خِر خِر می کردم: خودش گفت که یه ماهه بر می گرده
- نَمی شد . نَمی تاند
دستم را دراز کرد م ،انگار که روبه رویم بود . می دیدمش که دارد تنباکو می جود و ریش تُنکش تکان
می خورد.التماس کردم : اقلا بهش بگوکه من زنگ زدم داشتم آب زردی را که از گوشه لبش راه افتاده
بود می دیدم
گفت:دیگر تلیفون نزن ، تلیفون نزن .
سرم گیج رفت وگوشی از دستم افتاد. نشستم کنار جوی خیابان ،عق زدم و عق زدم . تمام سرم
صدا بود.صدای باقی محمد صدای سهیلا خانم وصدای ستار"بر می گردم خدا گواه یک ماه نشده بر می
گردم من بی تو نمی تانم زندگی کنم به همی امام رضا"
مگر این زانو راست می شد . کاغذی را که صبح همان روز گرفته بودم از توی کیف در آوردم ، وتای آن را
باز کردم،درشت نوشته بود positive .
" خداکنه چشات بشه رنگ چشای بابات " بلند که شدم کاغذ مچاله شده را دیدم که داشت با آب
سبز جو می رفت !
پروین پورجوادی20/6/87
انگار کسی کلمات را ربوده
از قصه ها
از شعرها
سنگلاخ زمین
ابرهای آسمان
"نه" سست و "نه" سخت
و خیال عاشقی
ترنج
ترنج
فریب می بافد !
میان حیاط ، سنگ شش خانه ام
- آخ!
چه سیاه ا ست ، سرخی این اشک
شیار بسته خاک سرانگشت ، روی صورتم
زانوی کودکیم زخمی تمام سنگهاست
جیغ دخترانگی م را
می برد آن غریبه
با خودش به دهلیز سالها
خدایا !
دوباره بگو قصه دختر شاه پریان را برایم !!!
برف
مور مور سرمای سر انگشتهایم دویده بود تاکف دست، که ناگهان چپ صورتم
سوخت.گلوله ی برف روی صورتم از هم پاشید وشتک ش پرید توی چشمم.دست را
که بالا بردم تا چشمم را بمالم ،تو را دیدم که گونه هایت گل انداخته وخنده از لبهای
اناریت می ریزد.
همان موقع بود که لرزیدم؛ اما نه از سوزی که می آمد وآفتاب کم جان را هم انگار می
لرزاند. دولا شدم چنگی برف برداشتم وسعی کردم آن راتوی مشتم مثل کلاف کرک
بافتنی مادر بزرگ درست وحسابی گرد کنم. اما امانم نمی دادید .
به نشانه ی تو پرت کردم ازکنارت رد شد وافتاد روی پشته ی کوتاه برفهای چرک وسط
باغچه نمی خواستم خنده را از روی لبت بپرانم. اگر حسن جای تو بود،رد خور نداشت
که برف الان روی صورتش پهن شده بود .همه چشیده بودند ضرب دستم را غیر از تو !
این دفعه که تو پرت کردی جا خالی دادم .سر دزدیده ام را که بلند کردم ،دیدم که
نگاهت را چرخاندی به قهر.چند نفر بودیم آن روز توی حیاط جز من وتو .انگار که جواد
ومنصور ونازی ودیگر یادم نمانده .چرا ،آدمک برفی هم بود. همین دیروزش کُپه کُپه
برف روی هم گذاشته بودیم وزیر درخت نارنجِ نزدیک حوض درستش کرده بودیم . دوتا
ذغال نیم سوزچشمش را از توی منقل کش رفته بودیم و هویج دراز دماغش راهم تو
آورده بودی از خانه تان،که منصور برای گاز زدنش تو سری محکمی خورده بود از من .
صبح تاریک روشن که آمدم نارنج بچینم از هیبتش ترسیدم یکدفعه .شانه بالا انداختم
وپریدم لبه حوض روی پاهای کش آمده ام تلو تلو خوردم تا دستم رسید به نارنجها .
برایم بهتر بود اگر پایم لیز می خورد و می افتادم روی قشر نازک یخ حوض که داشت
روز به روز کلفت تر می شد تا دست خالی بروم بالا !
صدای مادر که آمد پله های فلزی گوشه حیاط زیر پای بچه ها که داشتند به دو می
رفتند تا برف شیره بخورند، می لرزید.خیره ی تو مانده بودم که برعکس آنها خرامان
خرامان بالا می رفتی میان چهارچوب در ایستادی نگاهی کردی وپرسیدی :مگه تو
نمی آی؟
ومن مثل کسی که لقمه توی گلویش گیر کرده باشد جواب دادم :تو برو الان می آم.
پاهایم خشک شده بود وتکان نمی خورد .درست مثل امروز که انگار فرورفته کف
حیاطی که شیشه های رنگی، نیم دری اتاق هایش شکسته وتک وتوک آجرهای
دیوارش افتاده روی کاشی فرشی که هنوز هم مثل آن وقت ها بهار که می شود
علف تازه جوانه می زند لابه لای درزهایش.
نگاهم را می دزدم از سر شیر سنگی گوشه حوض که با دهان گَل وگشادش انگار
دهن کجی می کند یا چه می دانم پوزخند می زند!
همین زمستان بود ،دوسه ماهی بیشتر از سربازیم نمانده بود .صبح جمعه از پادگان
زدم بیرون وبه هوای تو رفتم پارک .بس که دل تنگت بودم با چشمهای باز هم خوابت
را می دیدم .برف مفصلی باریده بود .قدم زنان رفتم تا رسیدم به چند نفری که
ایستاده بودند دور پیت حلبی پر آتش.آن یکی که رفتگر بود ، داشت چوبها را زیر رومی
کرد تا آتش جان بگیرد . دومی هم عکاس پا به سنی که خم شده بود روی آتش
ودوربینش توی هوا تاب می خورد،آن دیگری هم نمی دانم لابد رهگذری چیزی.
پرسیدم عمو عکس هم می گیری .گفت آره جوون . با دوربین پولارویدش عکسم را
گرفت همان عکسی که وقتی پست ش می کردم ،روی حاشیه پهن سفیدش برایت
نوشتم "شلوارم تا زیر زانو خیس شده ولی اصلا سردم نیست برق چشمهایت و ...
سرما را از یادم برده"
امروز سرتاپای خاک وخلی م را بردم حمام و صورتم را صفا دادم.اینه را که گذاشتم
روی طاقچه چشمم افتاد به عکس ،برداشتمش واز مادر که داشت برایم چای می ریخت
پرسیدم چرا ندانش به تو .مادر چیزی نگفت ،هیچی .حتی سر بلند نکرد نگاهم کند
فقط استکان را گذاشت توی نلعبکی واز اتاق رفت بیرون!
پروین پورجوادی 9/01/87
قلبم را می گویم
دف می زند یا طنبور
ورقص مردمک چشمها
در دامن خیس مژگان
چرخان چرخان
تا سماع دستهایت که زخمه می زند
تارهای دلم را
به آهنگی که نمی خوانی !!
هنوز نمی دانم که درست بود نوشتنش یا باید می گذاشتمش بماند تا خیزابش چنینم بر نیاشوبد
بوی خوش توهر که زباد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید
کنار کعبه ،در مداری سراسر حیرت،دل بی پای بر زمین چرخان وچرخان به سماعی دیگر در
آمده بود و کلمات به شور وعشق جاری تر از رود بر زبان.
توگویی باران نور می بارد ومهر در اوجی بی نهایت به کمال زیبایی ، برون ت می کند ازخود
که خود حجاب خودی وحجاب بر افتاده بود.
چهره ی دوست بی نقاب و بی پرده رخ به رخت می سود و تونفس گرم او را بر گونه های
صورتی که دیگر معنا نداشت حس می کردی .
در آن وسعت بی کرانه فقط بودن بود و تو طرحی بی چهره . از یادت همه ی یادها رفته بود .تو
نبودی در آن میانه که یادی از تو باشد .
عاشقان مست حضور نغمه خوان و تسبیح گوی و تو اگر تو می ماندی چون شبنمی بودی بر
بحر !
بوی خوش هوا چنانت تسخیر کرده بود که از التهاب قلب و جان مجروح و سوخته ، هیچ نمی
ماند جز طپشی طرب ناک.
سرانجام کلمات گنگ و گم و ناپیدا که سزاوار نیست تو و او را هیچ گفتگویی . تنها سکوت
؛جمله اعضا چشم باید بود وگوش .
خداوند نه در آسمان نه در کنار تو که در محل سجده ات زیر پیشانی ات بال گسترده بود.دست
نهاده بود و تو بی حجاب مُهر سر بر دست بگشوده مهربان و عاشقش که خدا معشوقی است
عاشق تر از عاشق.
این ساده ترین خانه ی بی پنجره ی عالم نه سجده کاه نه قبله گاه که میعاد گاه بود
ودراین میعاد هستی نیز سرود خوان وسرود خوان
که مگر نِه ای بیکرانه ترین پهنه هستی براین کرانه
توکه روزی امتزاج جماد و نبات رویاندت بر مثال آدمی ...
خوش می کنم به باده مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنیید
« پروین پور جوادی»
دخترک دست کوچکش را دور انگشتهای مادر حلقه کرد. باد می آمد ومی افتاد لابه
لای شاخ وبرگ درختها . مادرگره روسریش رامحکم کرد تا باد بازش نکند. باد که نمی دانست روسری برگ
درخت نیست تا هرکجا دلش می خواهد آن راباخودببرد !
دختربه مادرگفت: مامان دفتر نقاشیم روبده دست خودم
مادردفتر رابه دخترک دادوپرسید:می خوای تودفترت چی بکشی عروسکم ؟
دخترجواب داد:آسمون می کشم باخورشید گنجشک هم می کشم با یه دخترو یه عالمه
گل !
نقاشیهای دختر پیش چشم مادر جان گرفت. همیشه صفحهءسفید دفترنقاشیش را
گلباران میکردوگونه های دخترک توی کاغذ راقرمز
مادر به آسمان نگاه کرد وبه دخترش گفت:نگاه کن عزیزم اون ابره شکل خرسه
دخترچشمهایش راباریک کرد روبه آسمان وبا تردید گفت:خرس ! نه شکل
خرگوشه.
باد آمد وتکه ابر را راه برد. دخترک هیجان زده گفت: نگا مامان خرگوشه داره
می دوه
مادر دخترک رابغل کردوبوسید: قشنگکم آسمون دفترنقاشی خداس ابرها هم
نقاشیهاش باد مثل پاک کن بعضی از نقاشیها روپاک می کنه تاخدا جاش یه شکل
دیگه بکشه!
راس می گی مامان؟
آره جونم
دخترک دستهایش را برای ابرها تکان داد وداد زد: سلام نقاشی های خدا …!!
پروین پورجوادی

می آیی
ومرا دامنه به دامنه فتح می کنی
آن بالا هوای من سبک تر
از نسیم می نشیند روی موهایت
اما تو ، به بازی انگشت
می تارانیش
سرگردانی بغض می کند
ونم نم می بارد
مهر، بارانی ام
ساده
مثل یک خط روی پیشانی لحظه ها
ضمیرهای غایب را می شمارم
من/تو/او
در امتداد خیابانهایی که خط کشی هایش
هیچکس را به هیچکس نمی رساند
نگاه
را جا می گذارم
تا انتظار فارغ شود
از دیدن !!
این طرح را سه سال پیش نوشتم ونمی دونم چرا بیشتر از همه نوشته هام دوسش دارم ؟!
رقص
امروز صبح درنانوایی هنگامیکه به رقص پای نانوا نگاه می کردم، آمدکه
در کوی نیکنامی مارا گذر ندادند گرتو نمی پسندی تغییرده قضارا
شعر تکرار می شد ونانوا می رقصید. خمیر را کنجد می پاشیدوتوی تنور
می گذاشت. ازآن خمیر نانی برشته پخت می شد،خوش بو. نان داغ وصبح سرد!
کودکی ازدور دوان دوان آمد. بادمپایی بزرگ و پای کوچک،شلوارش روی قوزک پا
تاب می خورد. دستهایش راکاسه کرد، جلوی دهانش و در آن دمید. این پا و آن پا
شد انگار نمی توانست روی پاهایش آرام بگیرد. درجا که می زد ، انگشتهای پا با ناخن
های کبود از جلوی دمپایی بیرون می آمد.
پاچالدار دست دراز کرد: چند تا نون می خوای ؟
دست پسرک باز شد واسکناس مچاله ایی را روی پیشخوان گذاشت : پنج تا
بیا اینم بقیه ی پولت
اما نگاه پسر خیره مانده بود!
اهوی پسر با تو هسم .
نگاه پسرک گشت به طرف صدا، سکه را گرفت و دوباره زل زد به شاطر
انگار سوزن نخی چشمهایش رابه پاهای رقصان مرد دوخته بود.
نانوا قدم برمی داشت و قدمی جای قدم دیگر. دستهایش به آهنگی بی صدا
چانه را پهن می کرد و خمیر را که با جای انگشتهایش سوراخ سوراخ شده بود
به دیواره تنور می چسباند. سر و سینه را از داخل تنور بیرون می کشید
و پاها دوباره در والسی زیبا همراه دستها شروع به رقصیدن می کردند .
گویی مرد کنار هرم داغ تنور هم رقص خودش بود .
پسرک نانهایش رادست به دست کرد چند قدمی رفت
اما ناگهان برگشت صدایش سرخ بود از گرما :آقا شاگرد نمی خوای !!
همسایه
انگار همین دیروز بود؛صدای تلق تلوق چرخهای گاری آشغالی که می آمد،درهایکی یکی
بازمی شد مادرم با چادرگلدارروی سرازمیان لنگه ی نیمه بازدر با، زن همسایه روبه رویی
احوالپرسی می کرد.
همهمه ی سلام علیک زنها که سطلهای پریا نیمه پر خودرا توی کوچه می گذاشتند ،
باصدای پیرمش خداخواس قاطی می شد
پیرمردسلانه سلانه می آمد.دستهای زمخت وزبرش سطلها رایکی یکی برمی داشت
وتوی دهان گشاد گاری خالی می کرد. جلوی هر در مکثی کوتاه چندکلمه ایی
حرف ورد می شد.
آن روز هم مثل دیروزش، سرم با موهای پت و گره خورده ازلای دربیرون آمد.
چشمهایم دوید طرف درخانه ی سیما. مش خداخواس دولا شده بود وسطل
خالی آنها رامی گذاشت زمین .خودم راجمع کردم تاازمیان دروپای مادرم بیرون بروم.
مادرم باپاهایش چلاندم: «کجا می خوای بری برو بتمرگ سر درس ومشقت»
آخ شانه ی له شده ام راخوردم .
درخانه ی سیما باز بود وکاشیهای سرسره کوتاهشان پیدا . هنوزماشینی از
روی آن سراشیبی سرنخورده بود ، توی حیاط .اما به جایش تا دلت بخواهد
ماها ُسریده بودیم کف حیاط !
همین که مادر دولاشد سطل را بردارد.پریدم توی کوچه . به دوجست درخانه ی آنها بودم
وصدایم وسط حیاطشان : «سیما»
بال چادری که دیروز گوشه ی حیاط بسته بودیم تکان می خورد. قوری سفالی،
قلیان کوچک و چند تاکاسه بشقاب مان هنوز همان زیر بود.
مادرگفت : «برو برو پی بازی یه ساعت دیگه که خواسی بری مدرسه بشین
هول هولکی خرچنگ قورباغه بنویس».
نگاهم روی ظرفها ودربسته ی هال مانده بود. یواش یواش از روی سرسره رفتم پایین
از کنارباغچه وحوض خالی گذشتم. تک وتوک برگ روی شاخه ی درخت خواب رفته
تکان می خورد.اگر دیروز بود دست می کردم وخرمالو می چیدم.
امااگر هم دیروز بود بایدمی پریدم یاکرسی زیرپایم می گذاشتم تادستم به خرمالوها برسد!
رفتم وگره چادر راباز کردم. چادر از تک وتا افتاد گلوله اش کردم وگذاشتم روی
فرش کنارظرفها هنوز ته مانده خوراکی یی که دیروزخورده بودیم کف یکی از بشقابها بود.
چشمم افتاد به عروسک سیما که باگیس های طلایی روی موج سینه ها آرام خوابیده بود.
دیروز موهایش را بافته بودیم. موهای عروسک مرا هم همینطور!
عروسک رابرداشتم چشمهای آبیش باز شد پرسیدم: «تو از دیروز تا حالا اینجا
توی حیاطی ؟ حتما"سردت شده آخه دیشب هوا خیلی سرد بود
بیا ، بیا ببرمت پیش سیما».
عروسک راگرفتم این دستم وچادر لوله شده را آن دستم .خواستم کاسه بشقابها
راهم جمع کنم اما نتوانستم. بلند شدم ورفتم طرف درهال از جلوی پنجره
که گذشتم دلم می خواست می شد از پشت شیشه پرده را عقب بزنم
"اگه باباش خونه باشه روم نمی شه برم تو"
اماپرده کیپ تاکیپ پنجره را پوشانده بود
دستم روی دستگیره در هال پابه پا کرد. بالاخره دستگیره رافشار دادم پایین درتقه ایی داد
وبازشد.راهرو کوتاه خالی بود. نگاهم از روی موکت باریک وتمیزش رفت توی هال
آهسته صداکردم "سیما"
جوابی نیامد دوباره صدازدم "سیما" خواهرش از درآشپزخانه بیرون آمد
چاقووپیازی توی دستش بود. دماغش را بالا کشید و با تعجب پرسید: «تودیگه کجا بودی؟»
نمی دانم چرا بغض کردم،سرم راگرداندم رو به حیاط و گفتم:« در خونه باز بود؛
مش خداخواس اومده بود آشغال ببره سطل تون بیرونه. سیماکجاس؟»
اشک از روی گونه اش لیز خورد تا انحنای چانه ودوید زیر گلو : «مریض شده
دیشب تب کرد تا صبح هذیون می گفت مامان وبابا بردنش بیمارستان!»
عروسک رادراز کردم طرفش : «بگیر!»
زنگ صدایش گوشم راسوراخ کرد : بس که توحیاط بازی کردید چقدرمامانم
گفت سرده بیایید تو!
چادر را انداختم گوشه ی راهرو ودویدم طرف در خانه باد سرد خورد توی صورتم
در آهنی راپشت سرم بستم . صدای چرخهای گاری مش خداخواس از دور می آمد.
کوچه خالی بود ودر خانه مان بسته. باد لای موهای پتم گیر کرد.
دماغم تیر کشید واشک از گوشه ی چشمم چکید پایین!!
پروین پورجوادی
می خندد
می خندد ؛ اما انگار خطی که با مداد صورتی دور لبش کشیده ، دارد زیر فشار خنده له می شود . مثل لبی که بچسبا نی اش به شیشه و فشارش بدهی ! !
نگاهم به روبه روست ، که احساس می کنم کنارم نیست . پشت سرم را نگاه می کنم . ایستاده ویکی از پاهایش را از کفش بیرون آورده . بر، که می گردم انگشتهای پایش را می بینم که سرخ شده و به هم چسبیده .
می پرسم: کفشت تنگه ؟
پا را می چپاند توی کفش، پوزخندی می زند و جواب می دهد : نه دلم تنگه ! !
می پرسم : می آی بریم یه جایی بشینیم خستگی در کنی ؟
می گوید " ها ، چی"؟!
دوباره شمرده شمرده می گویم : می آی بریم یه جایی بشینیم حرف بزنیم ،شایدم یه چیزی خوردیم .
لبخند از لبش می پرد . ا نگشتش را می گذارد وسط گلو ومی گوید : نمی تونم چیزی بخورم،زبانش می آید روی دندا نها ی جلو می چرخد ومی رود لبهایش به عشوه ای که عادت شده جمع می شود : ا نگاری مسد بسن دور گلوم دارم خفه می شم
نمی پرسم مسد یعنی چه؟ !
توی صدایش بغض است ولهجه ایی که خیال پنهان کردنش را ندارد : دوسه روزه که نمی تونم چیزی بخورم خوراکم درست می کنم ولی از ای گلو غیر ه آب هیچی پایین نمی ره . ساسان می گه آخه چته مامان؟ می گم هیچی ! فکر آقا بزرگتم . بلند می شم از جلو چشش می رم تو آشپزخونه تو ای اتاق ، تو ا و اتاق ،ولی چه فایده ، کجا برم خودمو گم وگور کنم؟
ساکت که می شود چین وسط پیشانی دو لنگه ابرو را به هم گره می زند . قطره اشکی گوشه چشمش برق می زند . خیره ی کا شیهای کف پیاده روست که پایش می لغزد . دستش را می گیرم و می کشم اش طرف خیابان ، به اولین تاکسی که جلوی پایمان بوق می زند دو برابر کرایه را می گویم تا به خودش بیاید هلش می دهم توی تاکسی و کنارش می نشینم !
می پرسد : کجا می خوای بری؟
جواب می دهم :یه جای ساکت و آروم
سماجت می کند :کجا مثلا ؟
همون کافی شاپی که دوسش داریم
داریم ؟ صدایش را می کشد
خوب دارم .کوتاه می آیم
شانه بالا می اندازد : باشه
بعد از ظهر که زنگ در خانه را زد و گفت برو مانتوت رو بپوش ، فکر کردم باید خبری شده باشد اما چیزی نپرسیدم . حالا هم چیزی نمی پرسم و مثل او بیرون را نگاه می کنم . خیا با نها وما شین ها از تقا طع نگا همان می گذرند . پیاده که می شویم اسکناس له ای را که راننده پس داده ؛ می اندازم توی کیف وغر می زنم که"به درد صندوق صدقات هم نمی خورد" !
پله ها را که بالا می رویم صدای موزیک ملایمی می آید وزمزمه آدمها . صندلی را برایش عقب می کشم و می گویم "بشین" . دختری باریک وخوش پوش منو را می گذارد روی میز .
سرم را جلو می برم و آهسته می گویم: یه چیز ارزون سفارش بده پول ندارم
توکی پول داری ؟
هیچ وقت ، تو که می دونی شپش ها . . .
دستش را توی هوا تکان می دهد : می دونم قاپ می زنن تو جیبت ،صدبار گفتی
دستم زیر چا نه گره می خورد ا ما به جای صورت ا و به تصویر قایق بد رنگی که روی دریای رنگ پریده ، بد رنگ تری شناور است نگاه می کنم . قوطی سیگارش را در می آورد . سیگاری از آن بیرون می کشد و می گذاردش میان لب . توی کیف دنبال فندک می گردد ؛ انگار پیدا نمی کند که به دخترک اشاره می کند کبریت فندک ودختر هم به نوشته ی روی دیوار اشاره می کند که روی شکل سیگار تابلوی عبور ممنوع کشیده ا ند !
می پرسد : چرا؟
دخترک سرتکان می دهد : مدتیه که گفتن ممنوعه !
به جای او چشم غره اش را به من می رود : اینم جا بود تو منو آوردی ؟
شانه بالا می اندازم : از کجا باید می دونسم؟!
سیگار را از گوشه لب بر می دارد ، آن را کنا ر بشقاب می گذ ارد و چشمهایش را فشار می دهد .از زیر انگشتهایش ، می بینم که دارد ؛ لبهایش را می جود . دوباره سیگار را بر می دارد پکی عمیق به آن می زند و دود خیالی اش را فوت می کند توی صورت من ." خدا را شکر که خاموش است !"
-خوب بگو
-چی رو؟
-همون چیزی که ساعت سه بعد از ظهر به خاطرش اومدی در خونه وگفتی برو مانتوتو بپوش
صبح می خواسم بهت زنگ بزنم ساسان خونه بود .دیدم اصلا آروم و قرار ندارم از خونه زدم بیرون. بپرس کجا رفتی ؟ نمی دونم !
-حالا که نه تو، خونه ای ، نه اون . حرف بزن
چشم به چشمم می دوزد :گرفتار شدم . سکوت می کند ، آب دهانش را قورت می دهد .گرفتار یه چیزی که هم خوبه هم بد ! چطوری بگم ؟یه کمی سخته ! صورتش سرخ می شود ؛ نه ! یعنی ، یعنی ، خیلی م سخت نیس . بعد دستهایش را توی هم قفل و باز می کند . چطور نمی فهمی چی می خوام بگم ! !
فنجان قهوه را که دخترک آورده جلویش می گذارم ولبم را گاز می گیرم تا دروری بارش نکنم اما نمی شود انگار : می گی چه مرگت شده یا نه ؟
نفس صدا داری می کشد : عا شق شدم
سرم داغ می شود : چی شدی ؟
شاید جا می خورد که نگاهش را می دزد : یه روز دیدم سرحا لم ، همیطوری بیخود و بی جهت خوش حا لم . فکر کن ؛ توی بلبشوی دادگاه وطلاق اون همه جرو دعوا یه روز پاشی ببینی چقد صبح قشنگه ، آسمون چه آبیه ، دلت می خواد شعر بخونی ، بزنی برقصی مثل اون وقتا جوون شدی بیس سالته .نه ! کمتر .
نمی دا نم چرا بغض می کنم : عا شق سعید هم که شدی همینا رو می گفتی
پیشانی اش گره می خورد: چه ربطی داره . اون عشق نبود بچگی بود، خیال بود . من خاک برسر خر بودم که به خاطر اون از همه چیز گذشتم وتو روآقام وایسادم
سرم را پایین می اندازم ، دلم نمی خواهد بگویم مطمئنی که حالا نیستی !
تومی گی اشتباه می کنم؟
سررا بالا می کنم : در مورد کدومشون سعید یا این یکی
زل می زند توی چشمهایم : طعنه می زنی ؟ نباید چیزی بهت می گفتم .کیفش را بر می دارد که دستش را می گیرم : معذرت می خوام . صورتش را می گرداند آن طرف . گفتم که معذرت می خوام . نگاهش هنوز می گریزد . انگشتهای یخ کرده اش توی دستم می لرزد
فکر می کردم توکه بیس ساله با من دوستی بهتر از بقیه می دونی که زندگیم چه جهنمی بود.
سکوت می کنم تا حرف بزند؛ اون موقع همه فکرو ذکرم این بود که طلاق بگیرم راحت شم. اصلا حواسم به کسی نبود . بعد که طلاق قطعی شد و شروع کرد به تلفن کردن تازه فهمیدم کی وچه کاره اس . اولش اصلا تحویلش نمی گرفتم . نمیدونم چی شد یه وقت دیدم به تلفناش عادت کردم . حالا اگه یه روز . . .
حرفش را می برم : زن وبچه داره ؟
آره ،زن ودوتا بچه
حرفی که از ازدواج نزده ؟
نه !
پس چی؟
صیغه ! !
قبول کردی ؟
نمی دونم ، دارم فکر می کنم
نسرین ! تقریبا فریاد می زنم . از میزهای بغل نگاهمان می کنند زیر لب مِن مِن می کنم : ببخشید .
دوباره سیگاری در می آورد ودوباره کیفش را دنبا ل فندک زیر ورو می کند . هر دو خفقان گرفته ایم . بالاخره قطره اشکی که گوشه چشمش می لرزید؛ سر می خورد کنار بینی خوش تراشش : کاش دوسش نداشتم کاش شب وروز جلو چشام نبود کاش می تونستم بی خیال زن وبچه ش بشم
می پرد از دها نم که کاش می تونسی بهش اعتماد کنی
تیز نگاهم می کند : تو نمی فهمی من چی می گم نیستی ، ببینی چه کارا می کنه . گل وکادو، هرشب بیرون، رستوران .جاهایی که با سعید خواب رفتنش هم نمی دیدم
انگارکه راست می گوید؛ من نمی فهمم !
لال می شوم و دختری را می بینم که می دود ؛ پله ها را دوتا یکی می دود تنه می خورد و تنه می زند تا به ا و برسد . می خواهد چشم های عسلی اش را ببیند و بپرسد" راسه که داری می ری جبهه ؟" و توی دل خدا خدا کند که او بگوید" نه" ! اما او به جای جواب سرش را پایین بیا ندازد ، کتابهایش را دست به دست کند و بگوید" آره" و دختر که ا نگار پاهایش یکدفعه قلم شده تلو تلو بخورد ؛ باور نکند وبا نفس گره خورده بپرسد" کی بر می گردی" واو بگوید" نمی دونم با خداس" و برنگردد .
حواست کجاست؟
صدایم می لرزد :یادته استاد می گفت عشق از اول سرکش وخونین بدی .عشق کی اجازه گرفته که حالا بار دومش باشه!
صدایش می گوید :رفتی تو اون روزا که فکر می کردیم عشق همه چیزه. حتی می شه به جای نون وآب خوردش! زهر خندی می زند : کرایه خونه ،بی پولی ومریضی بچه اون همه عشق رو یهو دود کرد و فرستاد هوا. جاش دعوا اومد وداد وهوار . بغض می کند: به خدا نمی دونم چرا دارم از اون به این پناه می برم چرا فکر میکنم با همه فرق می کنه !
تکان دستش فنجان قهوه را بر می گرداند روی میز دخترک جلو می آید و می گوید ببخشید صداتون مزاحم بقیه اس . آداب اجتماعی یادم می آورد که لبخند بزنم وعذر خواهی کنم . به گریه می افتد ومن نمی دانم جلوی قهوه شر کرده را بگیرم یا اورا آرام کنم! !
صدای زنگ تلفن همراهش را می شنوم .زنگ پشت زنگ : نسرین تلفنت زنگ میزنه جواب بده شاید پسرت باشه. گوشی را در می آورد الو را که می گوید صدایش جان می گیرد
با دوستم هستم
. . .
آره
. . .
نه زیاد دور نیست کی می آی ؟
. . .
باشه
نمی پرسم کی بود
چشمهایش را خشک می کند وسراغ دستشویی را از دخترک می گیرد .پنج دقیقه یا بیشتر . وقتی بر می گردد لبهایش براق و قشنگ شده وچشمهای سیاهش دیگر قرمز نیست .صورتش را جلو می آورد و می بوسدم صدای پاشنه کفشش را که روی پله ها می شنوم ته مانده فنجان قهوه را سر می کشم هم سرد است وهم تلخ ! !
پروین پورجوادی
آن وقت دیگر لازم نبود آدم باشم
تابفهمم طعم سیب سرخ با زرد فرقی ندارد!
بارداری گناه آدم ازلی ترین
شکوفه ای بود که به گیسویم بسته شد
وعشق ممنوع ترین آرزویی
که در پی اش هبوط کردم
کاش شاخه ای طوبا
و انگشتی عسل
تابگویم بهشت چه ارزان است ! !
اگربشود
می گویند شبهای آسمان کویر، ستاره باران است وستاره ها آنقدر نزدیک که می توانی دست دراز کنی دانه ای بچینی یا خوشه ا ی
کاش آن کودکی رفته ؛ باز می آمد تا همراه قصه ها ی مادر به دشت آسمان بروم ستاره ایی بچینم وآن را زیر بالشم پنهان کنم برای شب های بی ستاره !!
چه شتابی برای رفتن داشتم برای روز شدن آن شبها . نمی دانستم هر صبحی که می دمد ستاره ای با ل می گیرد ومی رود وحالا در امتد اد خط بگیر وبیای زندگی دارم به کویر می رسم .
کویر نرم گل های ابریشمی که زیرآسمان بلور آجین رج می خورند . وکویر گلهای سرخ وزیبا که بوسه معطرشان دامن دامن عطر و عبیر دارد .
کویری که انگار چینی نازک تنهایی ها زیر هر م آفتا بش نمی شکند. و نرمه بادش ، خنک می کند ؛ اگر بوزد ازراه مشبک درها ودریچه ها ولابه لای باد گیرها .
و ناگهان جوی آبی روان وزلال که معلومت نیست از کجا جوشیده بادست نوازشگرش گونه خشک زمین رابه طراوت سبز درختی سپید ار نقاشی میکند .
و سرانجام کویر آن دوست که کا ریزی است روان ؛ در دل و روح وجان . هم او که هر چه از خوشه ستا ره هایش بچینی تما م نمی شود . هم او که مخاطب آشنا یی ها ست .
اگر بشود چشمهایش را همرا ه ببرم ، شاید بتوانم ستاره ایی بچینم که حتی در گرگ ومیش آسمان هم بدرخشد ؛مثل خود او!!
توآشوب موجی
آشفتگی خواب
شوق سربالایی ،را دویدن
وهرا س لغزیدن آن سنگ ، همان سنگ صاف زیر پا
التهاب گونه را ، ناز نسیم
و سراب نگا ه را ، هزار چشمه تما شا
چه آسان ! !
چشم می دوزی ، لبخند می زنی
و می روی
مثل پر زدن شاپرکی به هوا ! ! !
نوبت
باد سرد چه سوزی داشت وقتی می خورد توی صورتش. چشمها تر
شده بود وقطره ی اشک از گوشه اش می چکید . سر چهار راه توی
شلوغی آدم هاوماشین ها میان سر سام بوق دنبال تاکسی می گشت.
دیرش شده بود. خیلی دیر!یک ربع بیشتر وقت نداشت تا خودش
رابرساند.از صبح دقیقه ها راشمرده بود تا عصر بشود وحالا با این
ازدحام حتما دیر می رسید و نوبتش را می دادند به همانی که زودتر از
او رسیده بود!!
پاهایش میان آدمها از جلوی این ما شین می دوید جلوی آن یکی .
راننده هاتوی نیش ترمز ماشین ها شنیده ونشنیده دنده عوض می
کردند و می رفتند .
مقصدش خیلی دور نبود. دوچهارراه پا یین ترته آن خیابان که اگروقت
داشت وسرحوصله می رفت بیست یاحداکثر سی دقیقه بیشترراه
نبود.راه رفتن زیر درخت های لخت با تنه های زخمی توی پیاده رو
باریکی که هجوم آدم ها و مغازه ها هنوز شلوغش نکرده بود!
تنه ای به تنه اش خورد. کتابهای توی د ستش روی هم لیز خورد و
کاغذ های وسطش ریخت کف خیابان .عاج راه راه ته کفش مردی یکی
از کاغذها راخط خطی کرد.تا کاغذها را از زمین بردارد یکی دو تنه
دیگر هم خورد. نشنید که کسی بگوید "ببخشید" به ساعتش نگاه
کرد .عقربه ها انگار می دویدند . از بلند گوی مسجدی که نمی دانست
کجاست صدای اذان پخش شد.
اتوبوسی آمد و توی ایستگاه ایستاد. آدمها دویدند طرف درهایش که
باز می شد. اما تا پشت در و روی پله ها آدم ایستاده بود. پیاده ها به
سواره ها التماس کردند عقب بروند تاآنها هم سوار شوند. اما ده شاید
هم بیست نفر از داخل اتوبوس گفتند "جا نیس سوار نشید"
عقربه ی ساعت روی شش ونیم بود که دوید توی پیاده رو .سعی کرد
از ترافیک جلو بزند. از مقابل نانوای و وصف شلوغش، مبل
فروشی خلوتی بادوسه جور مبلی که چیده بود توی پیاده رو
گذشت.زنی از روبه رو می آمد با کیسه ای پر از میوه وسبزی. سر
سبزی ها از کیسه بیرون بود وتوی هوا تکان می خورد. به او که رسید
کیسه را دست به دست کرد.
همینطور که تند تند راه می رفت با چشم توی خیابان دنبال تاکسی
می گشت که پایش خورد به لبه باغچه وسکندری رفت دستش را بالا
آورد وگذاشت روی دیوارخیالی که انگار یک دفعه جلویش سبز شده
بود.
"اگر جلوی این همه آدم زمین بخورم"
دوباره راه افتاد. موتوری با سرعت از کنارش رد شد. احساس کرد
دستی بند کیفش را کشید. بند از روی شانه اش لغزید و توی آرنج تا
شده گیر کرد. کیف هنوز کش می آمدکه لبه اش را گرفت .سعی کرد
کیفی را که انگار هنوز داشت فرار می کرد: محکم بگیرد. صورتش را
برگرداند تاپشت سرش راببیند بند کیف پاره شد وضربه ی چرمی اش
مثل خط شلاقی روی گونه جا انداخت :
"آخ"
صدای خودش را نشنید. اما صدای دور شدن موتور راشنید. کیف را که
بندش روی زمین کشیده می شد زد زیر بغل ودوید توی خیابان صدای
ترمز ماشین و بد وبیراه راننده با هزار تومن بغض کرده ای که گفت
قاطی شد.
در ماشین راباز کرد وسوار شد.رد خط روی گونه اش می سوخت .
چشمها توی دستش جای خالی کتابها رادید. نگاه سراسیمه اش از
شیشه ماشین دوید توی پیاده رو .کتابها وکاغذهای لایش کجا افتاده
بود؟سرش تیر کشید . به صندلی تکیه داد"باد کاغذهایش را کجا می
برد؟توی کدام باغچه یا جوی آب"
احساس کرد کلمه شده توی آن کاغذها ودارد زیر پای مردم له می
شود.
تاکسی سر پیچ ایستاد.پاهایش خسته بود وقتی پیاده می شد و بد نش
درد می کرد.درشیشه ای ساختمان بلند را باز کرد. جلوی در ورودی
میز بزرگی بود با هیچکس پشتش!
دکمه آسانسور را فشار داد. فلش سبزی رو به پایین روشن شد. طبقه
ها را توی ذهنش شمرد. صدای خشک آمدن آسانسور را شنید. نور از
نوار باریک شیشه ای روی در بیرون تابید.در سنگین که پشت سرش
بسته شد:دکمه ی طبقه ی ششم رازد. سرش را به دیوار تکیه داد
وچشمهایش را بست"چرا می رفت"؟
روی تابلوی کوچکی اسم آشنا راخواند. درسمت راست را باز کرد. نگاه
خالی اش روی مبل های چرمی وگلدانهای این گوشه وآن گوشه گشت.
سر کیف توی دستهایش بود وبندش روی زمین!
کیف راگذاشت روی میز منشی وبه آن نگاه کرد. به نظرش لبه های
رنگ ورو رفته و تا خورده ی کیف خسته آمد بخصوص حالا که از
جنگ برگشته بود!!
به زن جوان نگاه کرد و گفت :برای ساعت شش و نیم وقت داشتم
- دیر اومدید وقتتون دادیم یکی دیگه باید بشینید
شانه بالا انداخت. کاغذهایش را گم کرده بود دوستش نیامده بود یا
آمده و رفته بود. در کیف را باز کرد . دسته تا شده کاغذها توی کیفش
بود.
صدای آشنایی گفت "سلام"
برگشت "او بود" چشمهایش برق زد و صدایش توی موج گریه رها
شد: تا صبح هم که بگید می شینم !
پروین پورجوادی

