تبليغاتX
parvin poorjavadi

                                                        می خندد  

      می خندد ؛ اما انگار خطی که با مداد صورتی دور لبش کشیده ، دارد زیر فشار خنده له می شود . مثل لبی که بچسبا نی اش به شیشه و فشارش بدهی ! !

       نگاهم به روبه روست ، که احساس می کنم کنارم نیست . پشت سرم را نگاه می کنم . ایستاده ویکی از پاهایش را از کفش بیرون آورده . بر، که می گردم انگشتهای پایش را می بینم که سرخ شده و به هم چسبیده .

      می پرسم: کفشت تنگه ؟

      پا را می چپاند توی کفش، پوزخندی می زند و جواب می دهد : نه دلم تنگه ! !

      می پرسم : می آی بریم یه جایی بشینیم خستگی در کنی ؟

      می گوید "  ها ، چی"؟!

     دوباره شمرده شمرده می گویم : می آی بریم یه جایی بشینیم حرف بزنیم ،شایدم یه چیزی خوردیم .

     لبخند از لبش می پرد . ا نگشتش را می گذارد وسط گلو ومی گوید : نمی تونم چیزی بخورم،زبانش می آید روی دندا نها ی جلو می چرخد ومی رود لبهایش به عشوه ای که عادت شده جمع می شود : ا نگاری مسد بسن دور گلوم دارم خفه می شم

    نمی پرسم مسد یعنی چه؟ !

    توی صدایش بغض است ولهجه ایی که خیال پنهان کردنش را ندارد : دوسه روزه که نمی تونم چیزی بخورم خوراکم درست می کنم ولی از ای گلو غیر ه آب هیچی  پایین نمی ره . ساسان می گه آخه چته مامان؟ می گم هیچی ! فکر آقا بزرگتم . بلند می شم از جلو چشش می رم تو آشپزخونه تو ای اتاق ، تو ا و اتاق ،ولی چه فایده ، کجا برم خودمو گم وگور کنم؟

       ساکت که می شود چین وسط پیشانی دو لنگه ابرو را به هم گره می زند . قطره اشکی  گوشه  چشمش برق می زند . خیره ی کا شیهای کف پیاده روست که پایش می لغزد . دستش را می گیرم و می کشم اش طرف خیابان ، به اولین تاکسی که جلوی پایمان بوق می زند دو برابر کرایه را می گویم تا به خودش بیاید هلش می دهم توی تاکسی و کنارش می نشینم !

      می پرسد : کجا می خوای بری؟

        جواب می دهم :یه جای ساکت و آروم

        سماجت می کند :کجا مثلا ؟

       همون کافی شاپی  که دوسش داریم

       داریم ؟  صدایش را می کشد

       خوب دارم .کوتاه می آیم

       شانه بالا می اندازد : باشه  

       بعد از ظهر که زنگ در خانه را زد و گفت برو مانتوت رو بپوش ، فکر کردم باید خبری شده باشد اما چیزی نپرسیدم . حالا هم چیزی نمی پرسم و مثل او بیرون را نگاه می کنم . خیا با نها وما شین ها از تقا طع نگا همان می گذرند . پیاده که می شویم اسکناس له ای را که راننده پس داده ؛ می اندازم توی کیف وغر می زنم که"به درد صندوق صدقات هم نمی خورد" !

      پله ها را که بالا می رویم صدای موزیک ملایمی می آید وزمزمه آدمها . صندلی را برایش عقب می کشم و می گویم "بشین"  . دختری باریک وخوش پوش  منو را می گذارد روی میز .

     سرم را جلو می برم و آهسته می گویم: یه چیز ارزون سفارش بده پول ندارم

     توکی پول داری ؟

     هیچ وقت ، تو که می دونی شپش ها . . .

    دستش را توی هوا تکان می دهد :  می دونم قاپ می زنن تو جیبت ،صدبار گفتی

    دستم زیر چا نه گره می خورد ا ما به جای صورت ا و به تصویر قایق بد رنگی که روی دریای رنگ پریده ، بد  رنگ تری شناور است نگاه می کنم . قوطی سیگارش را در می آورد . سیگاری از آن بیرون می کشد و می گذاردش میان لب . توی کیف دنبال فندک می گردد ؛ انگار پیدا نمی کند که به دخترک اشاره می کند کبریت فندک ودختر هم به نوشته ی روی دیوار اشاره می کند که روی شکل سیگار تابلوی عبور ممنوع کشیده ا ند !

     می پرسد : چرا؟

      دخترک سرتکان می دهد  : مدتیه که  گفتن ممنوعه !

       به جای او چشم غره اش را به من می رود : اینم جا بود تو منو آوردی ؟

      شانه بالا می اندازم : از کجا  باید می دونسم؟!

      سیگار را از گوشه لب  بر می دارد  ، آن  را  کنا ر بشقاب می گذ ارد و چشمهایش را فشار می دهد .از زیر انگشتهایش ،  می بینم که دارد ؛ لبهایش را  می جود . دوباره  سیگار را بر می دارد پکی عمیق به آن می زند و دود خیالی اش را فوت می کند توی صورت من ." خدا را شکر که خاموش است !"      

    -خوب بگو

    -چی رو؟

    -همون چیزی که ساعت سه بعد از ظهر به خاطرش اومدی در خونه وگفتی برو مانتوتو  بپوش

    صبح می خواسم بهت زنگ بزنم ساسان خونه بود .دیدم اصلا آروم و قرار ندارم از خونه زدم بیرون. بپرس کجا رفتی ؟ نمی دونم !

    -حالا که نه تو، خونه ای  ، نه اون . حرف بزن

    چشم به چشمم می دوزد :گرفتار شدم . سکوت می کند ، آب دهانش را قورت می دهد .گرفتار یه چیزی که هم خوبه هم بد ! چطوری بگم ؟یه کمی سخته  ! صورتش سرخ می شود ؛ نه ! یعنی ، یعنی ، خیلی م سخت نیس  . بعد  دستهایش را توی هم قفل و باز می کند  .  چطور نمی فهمی چی می خوام بگم ! !

   فنجان قهوه را که دخترک آورده جلویش می گذارم ولبم را گاز می گیرم تا دروری بارش نکنم اما نمی شود انگار :  می گی چه مرگت شده یا نه ؟

     نفس صدا داری می کشد : عا شق شدم

    سرم داغ می شود : چی شدی ؟

    شاید جا می خورد که نگاهش را می دزد : یه روز دیدم  سرحا لم ، همیطوری بیخود  و بی جهت خوش حا لم . فکر کن ؛ توی بلبشوی دادگاه وطلاق اون همه جرو دعوا یه روز پاشی ببینی چقد صبح قشنگه ، آسمون چه آبیه ، دلت می خواد شعر بخونی ، بزنی برقصی مثل اون وقتا جوون شدی بیس سالته .نه ! کمتر .

    نمی دا نم چرا بغض می کنم : عا شق سعید هم که شدی همینا رو می گفتی

   پیشانی اش گره می خورد: چه ربطی داره . اون عشق نبود بچگی بود، خیال بود  . من خاک برسر خر بودم که به خاطر اون از همه چیز گذشتم وتو روآقام وایسادم

     سرم را پایین می اندازم ، دلم نمی خواهد بگویم مطمئنی که حالا نیستی !

    تومی گی اشتباه می کنم؟

   سررا بالا می کنم : در مورد کدومشون سعید یا این یکی

   زل می زند توی چشمهایم : طعنه می زنی  ؟  نباید چیزی بهت می گفتم .کیفش را بر می دارد که دستش را می گیرم : معذرت می خوام . صورتش را می گرداند آن طرف . گفتم که معذرت می خوام . نگاهش هنوز می گریزد . انگشتهای یخ کرده اش توی دستم می لرزد

     فکر می کردم توکه بیس ساله با من دوستی بهتر از بقیه می دونی که زندگیم چه جهنمی بود.

    سکوت می کنم تا حرف بزند؛  اون موقع همه فکرو ذکرم این بود که طلاق بگیرم راحت شم.  اصلا حواسم به  کسی نبود  . بعد که طلاق قطعی شد و شروع کرد به تلفن کردن تازه فهمیدم کی وچه کاره اس . اولش اصلا تحویلش  نمی گرفتم . نمیدونم چی شد یه وقت دیدم   به تلفناش عادت کردم . حالا اگه یه روز . . .

    حرفش را می برم : زن وبچه داره ؟

    آره ،زن ودوتا بچه

    حرفی که از ازدواج نزده ؟

    نه !

    پس چی؟

     صیغه ! !

     قبول کردی ؟

     نمی دونم ، دارم فکر می کنم

      نسرین ! تقریبا فریاد می زنم . از میزهای بغل نگاهمان می کنند زیر لب مِن مِن می کنم : ببخشید .

      دوباره سیگاری در می آورد ودوباره کیفش را دنبا ل فندک زیر ورو می کند . هر دو خفقان گرفته ایم . بالاخره قطره اشکی که گوشه چشمش می لرزید؛ سر می خورد کنار بینی خوش تراشش : کاش دوسش نداشتم کاش شب وروز جلو چشام نبود کاش می تونستم بی خیال زن وبچه ش بشم

     می پرد از دها نم که کاش می تونسی بهش اعتماد کنی

    تیز نگاهم می کند : تو نمی فهمی من چی می گم نیستی ، ببینی چه کارا  می کنه . گل وکادو، هرشب بیرون، رستوران .جاهایی که با سعید خواب رفتنش هم نمی دیدم

    انگارکه راست می گوید؛ من نمی فهمم !

   لال می شوم  و دختری را می بینم که می دود ؛ پله ها را دوتا یکی می دود تنه می خورد و تنه می زند تا به ا و  برسد . می خواهد چشم های عسلی اش را ببیند  و بپرسد" راسه که داری می ری جبهه ؟" و توی دل خدا خدا  کند که او بگوید" نه" ! اما او به جای جواب سرش را پایین  بیا ندازد ، کتابهایش را دست به دست  کند و بگوید" آره" و دختر که ا نگار پاهایش یکدفعه قلم شده  تلو تلو بخورد ؛ باور نکند وبا نفس گره خورده   بپرسد" کی بر می گردی" واو   بگوید" نمی دونم با خداس" و برنگردد .

حواست کجاست؟

    صدایم می لرزد :یادته استاد می گفت عشق از اول سرکش وخونین بدی .عشق کی اجازه گرفته که حالا بار دومش باشه!

   صدایش می گوید :رفتی تو اون روزا که فکر می کردیم عشق همه چیزه. حتی می شه به جای نون وآب خوردش! زهر خندی می زند : کرایه خونه ،بی پولی ومریضی بچه اون همه عشق رو یهو دود کرد و فرستاد هوا. جاش دعوا اومد وداد وهوار . بغض می کند: به خدا نمی دونم چرا دارم از اون به این پناه می برم چرا فکر میکنم با همه فرق می کنه !

   تکان دستش فنجان قهوه را بر می گرداند روی میز دخترک جلو می آید و می گوید ببخشید صداتون مزاحم بقیه اس . آداب اجتماعی یادم می آورد که لبخند بزنم وعذر خواهی کنم . به گریه می افتد ومن نمی دانم جلوی قهوه شر کرده را بگیرم یا اورا آرام کنم! !

     صدای زنگ تلفن همراهش را می شنوم .زنگ پشت زنگ : نسرین تلفنت زنگ میزنه جواب بده شاید پسرت باشه. گوشی را در می آورد الو را که می گوید صدایش جان می گیرد

     با دوستم هستم

      .  .  .

     آره

    .  .  .

    نه زیاد دور نیست کی می آی ؟

  .  .  .

  باشه

  نمی پرسم کی بود

    چشمهایش را خشک می کند وسراغ دستشویی را از دخترک می گیرد .پنج دقیقه یا بیشتر . وقتی بر می گردد  لبهایش براق و قشنگ شده  وچشمهای سیاهش دیگر قرمز نیست .صورتش را جلو می آورد و می بوسدم صدای پاشنه کفشش را که روی پله ها می شنوم ته مانده فنجان قهوه را سر می کشم هم سرد است وهم تلخ ! !

                                                                                        پروین پورجوادی

 

+نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت0:14 قبل از ظهرتوسط پروین پورجوادی |

   حوا شد م !!

از  هوای تو که گذشتم حوا شدم

آن وقت دیگر لازم نبود آدم باشم

تابفهمم طعم سیب سرخ با زرد  فرقی ندارد!

بارداری گناه آدم ازلی ترین

شکوفه ای بود که به گیسویم بسته شد

وعشق ممنوع ترین آرزویی

که در پی اش هبوط کردم

کاش شاخه ای طوبا

و انگشتی عسل

تابگویم بهشت چه ارزان است ! !

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت0:7 قبل از ظهرتوسط پروین پورجوادی |

                                                اگربشود

می گویند  شبهای آسمان کویر، ستاره باران است وستاره ها آنقدر نزدیک که  می توانی دست دراز کنی دانه ای بچینی یا خوشه ا ی

کاش آن کودکی رفته ؛ باز می آمد تا همراه قصه ها ی مادر به دشت آسمان  بروم ستاره ایی بچینم وآن را زیر بالشم پنهان کنم  برای شب های بی ستاره !!

چه شتابی برای رفتن داشتم برای روز شدن آن شبها . نمی دانستم هر صبحی که می دمد ستاره ای با ل می گیرد ومی رود وحالا در امتد اد خط بگیر وبیای زندگی  دارم به کویر می رسم .

کویر نرم گل های ابریشمی که زیرآسمان بلور آجین رج می خورند . وکویر گلهای سرخ وزیبا که بوسه  معطرشان دامن دامن  عطر و عبیر دارد .

کویری که انگار چینی نازک تنهایی ها زیر هر م آفتا بش نمی شکند. و نرمه بادش ، خنک می کند ؛ اگر بوزد ازراه مشبک درها ودریچه ها  ولابه لای باد گیرها .

و ناگهان جوی آبی روان وزلال که معلومت نیست  از کجا جوشیده بادست نوازشگرش گونه خشک زمین رابه طراوت سبز درختی سپید ار نقاشی میکند .  

و سرانجام کویر آن دوست که کا ریزی  است روان ؛ در دل و روح وجان  . هم او که هر چه از خوشه ستا ره هایش بچینی تما م نمی شود  . هم او که مخاطب آشنا یی ها ست .

اگر بشود چشمهایش را همرا ه ببرم ، شاید  بتوانم ستاره ایی  بچینم که حتی در گرگ ومیش آسمان هم بدرخشد ؛مثل خود او!!

 

+نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت3:24 بعد از ظهرتوسط پروین پورجوادی |

                       

                                   نگاه

در زلال نگاه

 

رازی مگو تکیه بردیوار سکوت زده

 

کر از پژواک هزار کلام لال

                                 میان خا لی سینه

 

وگم شدن در دور ترین دور ها

 

هر بار که پا ، دل  به دریا زده ! !

 

در کوی بی نشان ها

 

خانه ای هست ؛ که دست را

 

در حلقه ا ش باید ، به زدن

                                

                            و یک دسته ا لتهاب را پیشکش

                                       

                                   آن که در بگشاید

 

تا او مهمان کند

 

سوز، سرخ ، سودایت

                      

                        را به با لشی آرا مش و

                       

                         پیا له ای آب خنک ! !  

+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت0:22 قبل از ظهرتوسط پروین پورجوادی |

 

توآشوب موجی

 

                  آشفتگی خواب

 

شوق سربالایی ،را دویدن

 

وهرا س لغزیدن آن سنگ ، همان سنگ صاف زیر پا

 

التهاب گونه را ، ناز   نسیم

 

و سراب  نگا ه را ، هزار چشمه تما شا

 

چه آسان ! !

 

چشم می دوزی ، لبخند می زنی

 

 و می روی

 

مثل پر زدن شاپرکی به هوا ! ! !

 

+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت1:53 بعد از ظهرتوسط پروین پورجوادی |

                                                 نوبت

 

باد سرد چه سوزی داشت وقتی می خورد توی صورتش. چشمها تر

شده بود وقطره ی اشک از گوشه اش می چکید . سر چهار راه توی

شلوغی آدم هاوماشین ها میان سر سام بوق دنبال تاکسی می گشت.

دیرش شده بود. خیلی دیر!یک ربع بیشتر وقت نداشت تا خودش

رابرساند.از صبح دقیقه ها راشمرده بود تا عصر بشود وحالا با  این

ازدحام حتما دیر می رسید و نوبتش را می دادند به همانی که زودتر از

او رسیده بود!!

پاهایش میان آدمها از جلوی این ما شین می دوید جلوی آن یکی .

راننده هاتوی نیش ترمز ماشین ها شنیده ونشنیده دنده عوض می

کردند و می رفتند .

مقصدش خیلی دور نبود. دوچهارراه پا یین ترته آن خیابان که اگروقت

داشت وسرحوصله می رفت بیست یاحداکثر سی دقیقه بیشترراه

نبود.راه رفتن زیر درخت های لخت با تنه های زخمی توی پیاده رو

باریکی که هجوم آدم ها و  مغازه ها هنوز شلوغش نکرده بود!

تنه ای به تنه اش خورد. کتابهای توی د ستش روی هم لیز خورد و

کاغذ های وسطش ریخت کف خیابان .عاج راه راه ته کفش مردی یکی

از کاغذها راخط خطی کرد.تا کاغذها را از زمین بردارد یکی دو تنه

دیگر هم خورد. نشنید که کسی بگوید "ببخشید" به ساعتش نگاه

کرد .عقربه ها انگار می دویدند . از بلند گوی مسجدی که نمی دانست

کجاست صدای اذان پخش شد.

اتوبوسی آمد و توی ایستگاه ایستاد. آدمها دویدند طرف درهایش که

باز می شد. اما تا پشت در و روی پله ها آدم ایستاده بود. پیاده ها به

سواره ها التماس کردند عقب بروند تاآنها هم سوار شوند. اما ده شاید

هم بیست نفر از داخل اتوبوس گفتند "جا نیس سوار نشید"

عقربه ی ساعت روی شش ونیم بود که دوید توی پیاده رو .سعی کرد

از ترافیک جلو بزند. از مقابل نانوای و وصف شلوغش، مبل

فروشی خلوتی بادوسه جور مبلی که چیده بود توی پیاده رو

گذشت.زنی از روبه رو می آمد  با کیسه ای پر از میوه وسبزی. سر

سبزی ها از کیسه بیرون بود وتوی هوا تکان می خورد. به او که رسید

کیسه را دست به دست کرد.

همینطور که تند تند راه می رفت با چشم  توی خیابان دنبال تاکسی

می گشت که پایش خورد به لبه باغچه وسکندری رفت دستش را بالا

آورد وگذاشت  روی دیوارخیالی که انگار یک دفعه جلویش سبز شده

بود.

"اگر جلوی این همه آدم زمین بخورم"

دوباره راه افتاد. موتوری با سرعت از کنارش رد شد. احساس کرد

دستی بند کیفش را کشید. بند  از روی شانه اش لغزید و توی آرنج تا

شده گیر کرد. کیف هنوز کش می آمدکه لبه اش را گرفت .سعی کرد

کیفی را که انگار هنوز داشت فرار می کرد: محکم بگیرد. صورتش را

برگرداند تاپشت سرش راببیند بند  کیف پاره شد وضربه ی چرمی اش

مثل خط شلاقی روی گونه جا انداخت :

"آخ"

صدای خودش را نشنید. اما صدای دور شدن موتور راشنید. کیف را که

بندش روی زمین کشیده می شد زد زیر بغل ودوید توی خیابان صدای

ترمز ماشین و بد وبیراه راننده با هزار تومن بغض کرده ای که گفت

قاطی شد.

در ماشین راباز کرد وسوار شد.رد خط روی گونه اش می سوخت .

چشمها توی دستش جای خالی کتابها رادید. نگاه سراسیمه اش از

شیشه ماشین دوید توی پیاده رو .کتابها وکاغذهای لایش کجا افتاده

بود؟سرش تیر کشید . به صندلی تکیه داد"باد کاغذهایش را کجا می

برد؟توی کدام باغچه یا جوی آب"

احساس کرد کلمه شده توی آن کاغذها ودارد زیر پای مردم له می

شود.

تاکسی سر پیچ ایستاد.پاهایش خسته بود وقتی پیاده می شد و بد نش

درد می کرد.درشیشه ای ساختمان بلند را باز کرد. جلوی در ورودی

میز بزرگی بود با هیچکس پشتش!

دکمه آسانسور را فشار داد. فلش سبزی رو به پایین روشن شد. طبقه

ها را توی ذهنش شمرد. صدای خشک آمدن آسانسور را شنید. نور از

نوار باریک شیشه ای روی در بیرون تابید.در سنگین که پشت سرش

بسته شد:دکمه ی طبقه ی ششم رازد. سرش را به دیوار تکیه داد

وچشمهایش را بست"چرا می رفت"؟

روی تابلوی کوچکی اسم آشنا راخواند. درسمت راست را باز کرد. نگاه

خالی اش روی مبل های چرمی وگلدانهای این گوشه وآن گوشه گشت.

سر کیف توی دستهایش بود وبندش روی زمین!

کیف راگذاشت روی میز منشی وبه آن نگاه کرد. به نظرش لبه های

رنگ ورو رفته و تا خورده ی کیف خسته آمد بخصوص حالا که از

جنگ برگشته بود!!

به زن جوان نگاه کرد و گفت :برای ساعت شش و نیم وقت داشتم

- دیر اومدید وقتتون دادیم یکی دیگه باید بشینید

شانه بالا انداخت. کاغذهایش را گم کرده بود دوستش نیامده بود یا

آمده و رفته بود. در کیف را باز کرد . دسته تا شده کاغذها توی کیفش

بود.

صدای آشنایی گفت "سلام"

برگشت "او بود" چشمهایش برق زد و صدایش توی موج گریه رها

شد: تا صبح هم که بگید می شینم !

                                                                                                                 پروین پورجوادی

+نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت8:55 بعد از ظهرتوسط پروین پورجوادی |
          بارش

بغض هزار گریه اگر می بارید

روی کویر سینه

سوختگی عطش درسیلاب

آرزوی بی گناه شسته میشد

وخیزاب، جهنمی که نمی سوزاند

زیرخاکسترهای داغ

درانتظار آرامش طوفان فریادی فروخورده

نمی ماند

میان خس خس سینه

به دمی که باز دمش

همه آسمان راکم است

بس که تنگی می کند "نفس"

وهجوم واگویه ها دل را

به مسلخی نمی فرستاد

که عشقی غریب را

پیش از او به آنجا برده بودند

همانی که تمنای نجیبش

درکاررستن بود.

 

+نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت0:42 قبل از ظهرتوسط پروین پورجوادی |
تو

تو!!

 

توچرخان میان قطره اشکی

 

روی گونه

 

من حیران

 

انعکاس بلوریت

 

جامه ادراک را

      

 به

 

عریانی کدام

 

احساس واگذاشتی ؟؟            

 

+نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت0:13 قبل از ظهرتوسط پروین پورجوادی |
رقص

                                                             رقص     

             امروز صبح درنانوایی هنگامیکه به رقص پای نانوا نگاه می کردم، آمدکه      

در کوی نیکنامی مارا گذر ندادند               گرتو نمی پسندی تغییرده قضارا            

شعر تکرار می شد ونانوا می رقصید. خمیر را کنجد می پاشیدوتوی تنور می گذاشت. ازآن خمیر نانی برشته پخت می شد،خوش بو. نان داغ وصبح سرد!

کودکی ازدور دوان دوان  آمد. بادمپایی بزرگ و پای کوچک،شلوارش روی قوزک پا تاب می خورد. دستهایش راکاسه کرد، جلوی دهانش  و در آن دمید. این پا و آن پا  شد انگار نمی توانست روی پاهایش آرام بگیرد.  درجا که می زد ، انگشتهای پا با ناخن های کبود از جلوی دمپایی بیرون می آمد.

پاچالدار دست دراز کرد: چند تا نون می خوای ؟

دست پسرک باز شد واسکناس مچاله ایی را روی پیشخوان گذاشت : پنج تا

-بیا اینم بقیه ی پولت Go to fullsize image

اما نگاه پسر خیره مانده بود!

-اهوی پسر با تو هسم

نگاه خیره پسرک گشت به طرف صدا، سکه را گرفت و دوباره زل زد به شاطر.انگار سوزن نخی چشمهایش رابه پاهای رقصان مرد دوخته بود. نانوا  قدم بر داشت و -- قدمی جای قدم دیگر. دستهایش به آهنگی بی صدا چانه را پهن کرد و خمیر را که با جای  انگشتهایش سوراخ سوراخ شده بود به دیواره  تنور چسباند. سر و سینه را از داخل تنور بیرون کشید و پاها  دوباره در والسی زیبا همراه دستها شروع به رقصیدن کردند . گویی مرد کنار هرم داغ تنور هم رقص خودش بود .

پسرک نانهایش رادست به دست کرد چند قدمی رفت  اما ناگهان برگشت صدایش سرخ بود از گرما :آقا شاگرد نمی خوای !!

                                                                          پروین پورجوادی

                                                                                               

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت5:58 بعد از ظهرتوسط پروین پورجوادی |
اینجابالای شهر است

 

اینجا بالای شهر است

ا            اینجا بالای شهر است. درختهای بیدو چنارو افرا سردرسر یکدیگرگوش به نجوای باد سپرده اندکه برگهایشان راازشاخه جدا می کندورقصان توی پیاده رو و باغچه کنار آن می اندازد و باغچه آه باغچه، باعلفهای درازپر است از قوطیهای نوشابه، پاکت چیپس ،و ظرفهای یکبار مصرف پیتزا.

           آن گوشه گربه خوشبخت بالا شهری شکم می چراند،صدای پایی اورا از جاپراند دوید به طرف در میله ایی زنگ زده ایی که باپلاستیک پوشانده شده بود و مگرمی تواند ازآن زیر رد بشود؟!

           چاله ها زیر پا اینجا وآنجا در این پیاده رو هفتاد و هفت رنگ که کاشیهایش انگار  خمپاره خورده اند دهان باز کرده اند. و از میان این شکسته های بی شکل و شمایل ، در کنار خانه ای یک طبقه تیر آهنهایی روییده بلندتر از بلندترین درختهای خیابان!

         دراین باغهای تیر آهنی حتما آدمهای خوشبختی قرار است که بیایند وزندگی کنند!! زیرشیر آب مردی افغانی کتری سیاهی راآب می کند.بند رختی دراز وبچه ایی که  شاید یکی از شش بچه او باشد. نگهبان است یاصاحبخانه؟؟

         اینجا بالای شهراست.درختهای بید و چنار وافرا...

                                                          پروین پورجوادی